تبليغاتX
زئوس خدای خدایان
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
دلم گرفته

با خودم می گويم
شب به اندازه تنهائی من دلگير است.
چشمهايم را می بندم
خواب ميبينم
رفته ام تا لب پنجره سبز خدا
و از انجا
با تن نقره ائی فرشته ها
خواب خورشيد و ترانه و صدا می بينم.
خواب ميبينم که دوباره آسمان می بارد.
و دوباره چلچله
غزل ترانه را می خواند.
خواب می بينم
باغچه ها
جذب تماشای گل و خورشيدند.
و کبوتر ازاد است
و قفس بی رنگ است
و دگر ماهی ها
جز به وقت خواب
تنگی تنگ بلوری را نمی بينند.
خواب ميبينم جمعه ها بارانی است
و غروب جمعه
غرق خوش رنگ ترين رنگ خداست
و بزرگترين اندوه بشر
رنگ پر رنگ پر کلاغ هاست.
خواب ميبينم
آدم از باغ عدن می آيد
و درون دستش
سيب سرخی است که دلگير است
چشمهايم را می گشايم
در هوا می بينم
جمعه ها غمگين است
و به جای باران
خون زتنهائی اين آسمان می بارد.
اشکهايم می بارند
می روم تا لب پنجره سبز خدا
و از آنجا می بينم
که خدا هم
غمگين است....


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:2 توسط : zeus
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385
آتنا

Athena الهه شهر، صنایع دستی و کشاورزی

ایزدبانو آتنا فرزند زئوس و متیس بود. هنگامی که متیس باردار بود، زئوس همسرش را بلعید و به همین خاطر اندکی بعد دچار سردردی غیر قابل تحمل شد. هفائیستوس (فرزند زئوس و هرا) برای درمان وی جمجمه‌اش را با تبری مفرغی شکافت و از این شکاف زخمی آتنا بیرون جهید. از دیدن چنین صحنه‌ای شگفت، همه ایزدان نامیرا سرشار از ترس شدند. به خاطر همین واقعه فرزند محبوب زئوس شد، زئوس توجهی خاص به او مبذول داشت و سخت به او وابسته بود به گونه ای که حسادت دیگر ایزدان را بر انگیخت. هرا چون در زایش آتنا نقشی نداشت خشمگین شد و آن چنان که امر زایش خود به خودی تیفون غول را سبب شد.
در برخی افسانه‌ها آمده است که هفائیستوس از همان ابتدای بسته شدن نطفه آتنا عاشق او بوده و قبل از این که با تبر به سر زئوس بزند تا آتنا خارج شود، از زئوس قول ازدواج با دخترش را گرفته بوده است؛ ولی بعد از این که آتنا تولد یافت، او از قول پدر سر باز زد.
ایزدبانو به هنگام صلح دلی رئوف و بخشنده داشت و پرستار آدمیان بود و نیز نگاهبان شهرها، او را در کنار الهه هنر و زیبایی ایزدبانوی جنگ نیز دانسته‌اند.
او از جنگ بیش از هر چیز دیگری لذت می برد. در جنگ علیه غولان شرکت داشت، پرزئوس پهلوان را در جنگ عیله گرگن‌ها راهنمایی کرد و در برخی روایات آمده است که نبرد میان آتنا و گرگن تنها به خاطر رقابت در زیبایی بوده است. میان آتنا و پوزئیدون بر سر مالکیت آتیکا پیکار در گرفت و البته این پیکار با پادرمیانی سکروپس به سود آتنا پایان یافت. در نبردی که میان آتنا و آرخنه که جرأت رقابت با آتنا را کرده بود در گرفت، آتنا که از شکست خویش خشمگین بود آرخنه را به عنکبوتی مبدل ساخت و او را محکوم کرد که جاودانه گرد خویش بتند و از کالبد خویش تار بتند. البته بیش از این ها آتنا به عنوان ایزدبانوی جنگ به یاری قهرمانان می رفت و جنبه مثبت وی در این زمینه بیشتر بود، ولی این هرگز به این معنا نبود که وی هیچ گونه نبرد و حسادتی با دیگران نداشته است.
خصوصیتی که بیش از هر چیز آتنا را از سایر ایزدان المپ جدا می ساخت و شهرت او را سبب شده بود پاک دامنی وی بود. او قلبی مهربان، حساس و معطوف به عشق داشت و سخت از باکرگی خویش دفاع می کرد و بر سر کسانی که کوشیدند عفت وی را خدشه دار سازند بلاهایی بسیار نازل ساخت.
آتنا ایزدبانوی آتش آسمانی نیز بوده است.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:36 توسط : zeus
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
هركول

خوان هفتم: گاو نر کریتی

مینوس، حکم‌رانِ سرزمین کریت پادشاه بسیار قدرت‌مندی بود که بسیاری از جزیره‌های اطراف نیز تحت‌تسلط او بود و هر سال هم از سرزمین آتن، باج و خراج بسیاری به خزانه‌اش سرازیر می‌شد. مینوس به شکرانه‌ی‌ این همه نعمت روزی به درگاه پوزیدُن ـ خدای دریا ـ نذر کرد که هر آنچه از سوی دریا برایش فرستاد، قربانی کند. مدتی نگذشته بود که گاو نر بسیار زیبایی از دریا خارج شد. مینوس که مجذوب زیبایی خیره‌کننده‌ی گاو شده‌بود، گاو دیگری را به جای او قربانی کرد. پوزیدن از دست مینوس سخت خشمگین شد و برای انتقام همسر مینوس ـ پازیفا ـ را دچار نفرینی کرد که عاشق گاو نر ـ که حالا سرزمین کریت را پاک به هم ریخته‌بود و خرابی‌های زیادی به بار آورده بود ـ شود! حاصل این عشق بچه‌ای بود به نام مینوتار‌، که سری چون گاو و بدنی چون انسان داشت. مینوس مجبور بود این جانور را در سیاه‌چال قلعه‌اش نگه‌ دارد و زندانی‌های آتنی‌اش را به خورد او بدهد. و خودمانیم، بدش هم نمی‌آمد کسی پیدا شود و شر این هیولا را بکند! برای همین وقتی شنید که ماموریت هفتم هرکول این است که مینوتاز را برای اریستوس ببرد، از خوشحالی غش کرد!
بعد از ماموریت‌های مشکل پیشین، کشتی گرفتن با یک گاو نر، کاری برای هرکول نداشت. حتی با وجود اینکه از دماغ این موجود شعله‌های آتش بیرون می‌زد.
هرکول جانور را مثل یک پر کاه بر دوش گرفت و نزد آریستوس برد! آریستوس هم مینوتاز را ول کرد به امان خدا و این جانور هم که دوست و دشمن سرش نمی‌شد هی ار این‌ور به آن‌ور می‌رفت و خرابی به بار می‌آورد. سرنوشت حیوان بخت‌برگشته بعدها در آتنبه پایان رسید. خوان هفتم هرکول هم به این ترتیب پایان گرفت.

 

 

 

 

 

خوان هشتم: مادیان‌های دایومد

بعد از آن، آیستوس هرکول را مامور کرد تا مادیان‌های آدم‌خوار دایومد را برایش بیاورد.
در اینکه هرکول چه‌طور این ماموریت را به پایان برد، حرف و حدیث فراوان وجود دارد. در یک روایت آمده‌است که هرکول مهتر اسب‌ها را به خوردشان داد و اسب‌ها را که دیگر سیر شده بودند به راحتی سوار کشتی کرد تا نزد آریستوس ببرد.
در روایت دیگر آمده‌است که هرکول اسب‌ها را از مهترشان دزدید و روانه‌ی کشتی‌شان کرد. ولی از آنجایی که دایومد ـ که از قضیه بو برده بود ـ عده‌ای سرباز را برای پس گرفتن اسب‌هایش دنبال هرکول روانه کرده‌بود، هرکول اسب‌ها را به ابدروس ـ یکی از جوان‌های همراه‌اش ـ سپرد تا خودش با سربازهای دایومد بجنگد. غافل از اینکه هنگاهی که فاتح از جنگ برمی‌گردد، اسب‌ها را در حال خوردن لاشه‌ی تکه‌پاره‌ی ابدروس خواهد یافت!
به هر حال، آخر هر دو روایت یک جور تمام می‌شود. هرکول اسب‌ها را به تایرنس می‌برد و آریستوس اسب‌ها را در کوه‌های المپ رها می‌کند. و حیوانات وحشی که در این کوه‌ها سکونت داشته‌اند، دخل مادیان‌های بخت‌برگشته را می‌آورند.

 

 

 

 

 

خوان نهم؛ کمربند هیپ‌پولی‌تی

 خوان نهم، هرکول را به قبیله‌ی آمازون‌ها کشاند. هرکول می‌بایست کمربند ملکه‌ی آمازون‌ها را برای دختر آریستوس می‌ربود. آمازون‌، قبیله‌ای از زنان جنگاور بود که نخستین بار هنر جنگیدن سوار بر اسب را ابداع کردند و تیراندازانی بسیار چیره‌دست بودند.
آنها دور از مردان زندگی می‌کردند و اگر هم پیش می‌آمد که کسی از میان آنها بچه‌دار شود تنها نوزادان دختر را نگه می‌داشتند که آنها را هم مثل خودشان جنگ‌جو بار می‌آوردند!
و اما کمربند هیپ‌پولی‌تی، کمربندی معمولی نبود. این کمربند چرمین را آرس ـ خدای جنگ‌آوری‌ ـ به وی داده بود. چرا که هیپ‌پولی‌تی بهترین جنگ‌جو در بین تمام آمازونی‌ها بود. ملکه، این کمربند را دور سینه‌اش می‌بست و خنجر و شمشیرش را در آن جای می‌داد. حالا اینکه چه شده بود که آریستوس یک‌هویی ویرش گرفته بود این کمربند را به دخترش هدیه بدهد، خدا می‌داند!
هرکول برای این ماموریت عده‌ی زیادی از دلاوران جنگاور ـ از جمله تزئوس ـ را با خود راهی کرد. لشگری چنان عظیم دنبال خودش روانه کرد که هیپ‌پولی‌تی با دیدن این لشگر قول داد خودش کمربند را دودستی تقدیم هرکول کند!
ولی این وسط هرا ـ که اگر یادتان باشد همه‌ی این دردسرها را او برای هرکول درست کرده‌بود ـ که می‌خواست هر طور شده جنازه‌ی هرکول را به چشم ببیند، بین آمازونی‌ها شایعه کرد که هرکول آمده تا ملکه‌ی آمازون را بدزدد و این شد که زنان جنگاور سرزمین آمازون، ریختند سر هرکول بیچاره! هرکول هم که دید که اوضاع دارد بدجوری خر تو خر می‌شود شمشیرش را کشید و کوبید توی فرق سر هیپ‌پولی‌تی بی‌نوا که خودش داشت عین بچه‌ی آدم قول کمربندش را به هرکول می‌داد! بعد هم کمربند ملکه‌ی بدبخت را از کمرش باز کرد و با لشگر عظیم‌اش به جنگ زنان آمازونی رفت.
جنگی بسیار عظیم درگرفت و سرانجام لشگر هرکول پیروز از میدان خارج شد. تزئوس هم نامردی نکرد و این وسط، یک شاهزاده‌خانم آمازونی را برای خودش بلند کرد!

 

 

 

 


خوان دهم: گله‌ی گریون

برای انجام ماموریت دهم هرکول باید تا آن سر دنیا سفر می‌کرد! آریستوس از او خواسته بود تا گله‌ی گاو گریون را برایش به تایرنس بیاورد.
اسطوره‌نویسان یونانی همیشه برای خلق هیولاهای ترسناک و عجیب و غریب، آنها را موجوداتی با تعداد زیاد سر، دست و پا یا اعضای فراوان دیگر بدن تصویر می‌کردند و از آنجایی که قرار بوده این گریون هم جانور وحشتناکی از آب در بیاید، اسطوره‌نویسان تصمیم گرفته‌اند بگویند که این هیولا سه تا سر داشت و سه جفت پا! گریون جایی حوالی اسپانیای امروزی می‌زیست و گله‌ی گاو بزرگی داشت که سگ شکاری درنده‌ای به نام اُرتوس از آن نگه‌داری می‌کرد. این سگ وحشی، شکر خدا دو تا سر بیشتر نداشت!
گویا هرکول در سر راه‌اش به جک و جانورهای زیادی برخورد می‌کند و همه را تار و مار می‌کند. نزدیکی‌های محل زندگی گریون، آنجا که لیبی و اروپا به هم می‌رسند، بنابر روایتی هرکول برای زنده‌داشت خاطره‌ی این ماموریت‌ بزرگ‌اش دو کوه بزرگ ساخت! و بنابر روایتی دیگر یک کوه را که خودش از قبل در آنجا قرار داشت از وسط دو نیم کرد! در هر حال، از آن پس، این دو رشته کوه به دروازه‌ی هرکول یا بنای یادبود هرکول معروف شدند و بر اساس این افسانه، شکافی که بین این دو کوه به وجود آمد همان کانال جبل‌الطارق خودمان است که بین مراکش و اسپانیای کنونی قرار دارد.
القصه! هرکول که به مقصد رسید با یک ضربه‌ی چماق، ارتوس دو سر را از پا در آورد، گله را دنبال خودش روانه کرد و دِ برو که رفتیم! ولی چوپانی که از دور ماجرا را دیده بود، جریان را برای گریون تعریف کرد. و گریون هم بی‌خودی پا شد دنبال هرکول راه افتاد. چون اگر کمی عقل داشت می‌فهمید که از مادر زاییده نشده که از زیر تیرهای زهرآلود هرکول زنده بیرون برود. خدایش بیامرزاد!
طفلک هرکول چه مصیبتی کشید تا گله را به تایرنس برساند؛ مثلا توی راه یکی از گاوها رم کرد و یک‌هو پرید توی آب. و هرکول مجبور شد تا ایتالیای امروزی دنبال این گاو زبان‌نفهم برود!  که البته پس گرفتن این گاو از پادشاه ایتالیا هم خودش داستان جدایی دارد. یک گاو دیگر هم توی راه توسط یکی از پسران پوزیدُن ـ خدای دریا ـ ربوده شد ، هرا هم این وسط دردسرهایی درست کرد که بماند... و خلاصه ماجرایی داشت هرکول بی‌نوا!
با همه‌ی این احوال، هرکول از این ماموریت هم سربلند بیرون آمد و گله را صحیح و سالم به تایرنس رساند. آریستوس هم نه گذاشت و نه برداشت، تمام گله را برای هرا قربانی کرد!

 

 

 

 

 

خوان یازدهم: سیبهای هسپریدها:



آریستوس که دیگر کفرش از دست هرکول بالا آمده بود، ماموریت یازدهم او را طوری تعیین کرد که امکان موفقیت هرکول وجود نداشته باشد. او از هرکول خواست تا سیبهای زرینی را که هرا به عنوان هدیهی ازدواجاش به همسرش زئوس ـ خدای خدایان ـ داده بود، برایش بیاورد! اگر قسمتهای قبل داستان هرکول را خوانده باشید حتما میدانید که اگر یک نفر توی دنیا وجود داشته باشد که چشم دیدن هرکول را نداشته باشد، آن یک نفر هرا است. و هم‌او بود که هرکول را به چنین گرفتاری‌هایی انداخت. با وجود هرا، در مقابل هرکول انجام این ماموریت کاملا غیرممکن به نظر می‌رسید. حال بماند که علاوه بر هسپریدها که محافظان سیب‌های طلایی بودند هرا اژدهایی هزارسر ـ به نام لادُن- را هم در بیشه‌زار سیب‌هایش گماشته بود تا احدالناسی به آنجا نزدیک نشود.
بیشه‌زار سیب‌های زرین، در شمالی‌ترین نقطه‌ی زمین قرار داشت و هسپیردهای مراقب آن، همه از دختران اطلس بودند ـ تایتانی که در اسطوره‌ها گفته شده زمین و آسمان‌ها را بر شانه حمل میکرده‌است. چرا که با کمک یکی از برادرانش به جنگ در برابر زئوس برخاسته بود و بر دوش کشیدن زمین و آسمان‌ها عقوبتی بود که در ازای این گناه باید متحمل می‌شد. آمده‌است که زمین و آسمان‌ها را بر ستونی سنگی نهاده‌بودند و آن را بر دوش اطلس قرار داده‌بودند.

در هر حال، هرکول سرانجام به این نتیجه رسید که انجام این ماموریت بدون کمک گرفتن از اطلس غیرممکن خواهد بود. و البته از آنجایی که گویا هرکول چندان هم باهوش نبوده، خودش تنهایی به این نتیجه نرسید! موضوع از این قرار است که هرکول که راه بیشه‌زار را در پیش گرفته‌بود، در میانه‌های مسیر، راه‌اش را گم کرد و سر از سرزمین‌های عجیب و غریبی درآورد که در هر کدام ماجراهای بسیاری را پشت سر گذاشت. خلاصه اینکه، کره‌ی زمین را یک دور کامل زد و آخرش هم به جای اینکه به مقصد برسد، سر از کوه‌های قفقاز درآورد! جایی که زئوس پرومته را به جرم به ریشخند گرفتن خدایان و دزدیدن راز آتش از آنان به زنجیر کشیده‌بود. مکافات دردناک پرومته به همینجا ختم نمی‌شد؛ هر روز عقابی غول‌پیکر بر فراز کوه پایین می‌آمد و جگر پرومته را به منقار می‌کشید و می‌ر‌فت. این ملاقات دردناک هر روز تکرار می‌شد. چرا که بر اثر نفرین زئوس هر روز بعد از رفتن عقاب، جگر پرومته از نو ترمیم می‌شد. این وضع برای مدت سی سال ادامه داشت. تا روزی که هرکولِ راه‌گم کرده، سر از کوههای قفقاز درآورد و عقاب غول‌پیکر را کشت. به جبران این خدمت بود که پرومته به هرکول گفت که باید از اطلس کمک بگیرد. هسپریدها که از پدر خود حرف‌شنوی داشتند، به راحتی سیب‌ها را به او می‌دادند و اصلا نیازی نبود هرکول خودش را به دردسر بیندازد. و علاوه بر این، احتمالا راه را هم به هرکول نشان داد. چون دیگر بعد از آن هرکول یک‌راست پیش اطلس رفت و جایی گم و گور نشد.
وقتی هرکول به اطلس پیشنهاد کرد تا به جای او به بیشه‌زار سیب‌ها برود و چند سیب زرین برایش بیاورد، اطلس که از تحمل بار سنگین جهان بر دوش‌اش خسته شده‌بود، با خوشحالی پذیرفت. بنابراین، بعد از اینکه هرکول با تیرهای زهرآگین‌اش هیولای هزارسر را از پای درآورد، ستون سنگی بزرگ را از اطلس گرفت و او را به بیشه‌زار فرستاد.

اطلس به زودی با تعدادی سیب زرین بازگشت. اما حال که طعم رهایی را چشیده‌بود، دبه کرد و گفت که خودش سیب‌ها را پیش آریستوس می‌برد و هرکول بایستی به جای او برای همیشه ستون سنگی را بر دوش بکشد.
هرکول با خود فکری کرد و به اطلس گفت که می‌پذیرد. به شرطی که اطلس فقط برای چند دقیقه ستون را نگه دارد تا هرکول بالشی چیزی جور کند و روی شانه‌هایش بگذارد تا تحمل سنگینی آسمانها و زمین برایش راحت‌تر شود. اطلس به سادگی پذیرفت. سیب‌ها را زمین گذاشت و ستون را از هرکول گرفت. و اگر فکر می‌کنید هرکول آنقدر شرافت‌مند بود که به قول‌اش عمل کند، کاملا در اشتباه‌اید. هرکول سیب‌ها را برداشت و احتمالا برای اطلس هم زبان‌اش را در آورد و الفرار!
ولی فکر کنم دل اطلس حسابی خنک شد وقتی مدتی بعد هرکول را دید که خسته و کوفته، با سیب‌های طلایی به سمت بیشه‌زار بازمی‌گردد. چرا که آریستوس بعد از اینکه این خوان را از هرکول پذیرفت به وی گفت که سیب‌های طلایی را سر جایشان برگرداند. آخر حتی آریستوس هم نمی‌خواست با نگه داشتن سیب‌ها در نزد خودش با هرا در بیفتد. چه جانوری بوده‌است این هرا!

خوان دوازدهم؛ به دام انداختن سربروس: 

آخرین ماموریت هرکول، سخت‌ترین ِ آن نیز بود. آریستوس از آخرین فرصتی که برای نابود کردن هرکول داشت به بهترین نحو استفاده کرد. کلی فکر کرد و سر آخر ماموریت غیرممکنی را برای هرکول در نظر گرفت؛ هرکول می‌بایست سگ جهنمی ِ هادِس، سربروس را از جهان مردگان برای آریستوس می‌آورد.
هادس و همسرش پرسفون ارواح مردگان را به بارگاه میپذیرفتند و مجازات‌های ابدی بدکاران را تعیین میکردند. سربروس که نگهبان بارگاه هیدس بود، هیولایی عجیب‌الخلقه با سه سر ِ سگ و یک دم اژدها بود و سر مارهای بسیاری از پشت‌اش خارج شده‌بود! در روایت دیگری هم آمده که سربروس پنجاه سر داشته و گوشت خام میخورده‌است! هایدرا ـ که اگر یادتان باشد ـ قبلا هرکول کلک‌اش را کنده‌بود هم یکی از برادران همین جانور بود. البته این دو، خواهران و برادران دیگری هم داشتند که همه سرهای بسیار داشتند!  و خلاصه اگر نگاهی به تاریخچه‌ی این خانواده‌ی عجیب و غریب بیندازیم، می‌بینیم که بسیاری از جانورهایی که در ماموریت‌های پیشین، هرکول با آنها درافتاده‌بود از همین خانواده‌بودند که حالا بماند...
اولین مشکلی که برای انجام این ماموریت سر راه هرکول قرار داشت، عبور از دریاچه‌ی معروف سرزمین مردگان، استیکس بود؛ ارواح ِ تازه‌مردگان لب این دریاچه جمع می‌شدند تا کرئونِ قایق‌ران سر برسد و آنها را از رودخانه عبور دهد و به سرزمین مردگان برساند. کرئون تنها کسانی را از دریاچه عبور می‌داد که دو شرط او را برآورده کنند؛ اول اینکه سکه‌ای را که زیر زبان‌اشان قرار داشت به او رشوه دهند و شرط دوم اینکه مرده‌ باشند! و هرکول هیچ‌یک از این دو شرط را نداشت. ولی راحت‌تر از آنکه فکرش را بکنید از پس این مشکل برآمد. یک نگاه سهمگین هرکول کافی بود تا کرئون از ترس دهان‌اش را ببندد و بی هیچ حرفی هرکول را به مقصد برساند.
خلاصه، پس از رویارویی با جانوران چند سر فراوان دیگر هرکول به بارگاه هیدس رسید. او نزد پادشاه رفت، مشکل‌اش را با او در میان گذاشت و از او خواست تا سربروس را در اختیارش قرار دهد. هیدس پذیرفت. اما به شرطی که هرکول می‌توانست در نبرد تن به تن با سربروس پیروز شود.
هرکول بدون هیچ سلاحی به نبرد سربروس رفت و در یک آن با دستان قدرتمندش هر سه سر جانور را به چنگ گرفت و شروع به کشتی گرفتن کرد. دم اژدهاگون سربروس هرکول را گاز میگرفت و مارهایی که از پشت‌اش در آمدهبودند به دور بدن هرکول می‌پیچیدند. اما هرکول سرسختانه مقاومت کرد و سر آخر پیروز از میدان بیرون آمد.

هادس به حرف‌اش عمل کرد و سربروس را همراه هرکول به تایرنس روانه کرد. بعد از اینکه آریستوس این آخرین ماموریت را هم از هرکول پذیرفت، هرکول جانور را به سرزمین مردگان بازگرداند تا به نگهبانی‌اش برسد.

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:53 توسط : zeus
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385
هرکول

ادامه داستان

خوان سوم: گوزن سرینیتی

سومین ماموریتی که برای هرکول در نظر گرفته‌شد، به دام انداختن ِ گوزن ِ ماده‌ی سرینیتی بود. این موجود تیزپا شاخ‌هایی طلایی و سم‌هایی از برنز داشت و وقف‌شده‌ی آرتمیس ـ الهه‌ی شکار و ماه ـ بود. به همین دلیل هرکول جرات نمی‌کرد در طی این ماموریت آسیبی به حیوان برساند. در افتادن با همان یک زن ـ هرا ـ برای هفت پشت‌اش بس بود!
هرکول یک سال تمام در کناره‌های رود لیدون ـ در سرزمین آرکادیا ـ به دنبال ماده‌گوزن دوید تا بالاخره در یک فرصت مناسب توانست با تیر و کمانش طوری دو پای پیشین حیوان را هدف قرار دهد که تیرش درست بین زردپی و استخوان اصابت کند. با این روش هرکول گوزن بیچاره را به زمین دوخت بدون اینکه حتی قطره‌ای خون از وی بریزد!
با این وجود آرتمیس از این موضوع بسیار خشمگین شد. اما هرکول با انداختن گناهِ به دام انداختن گوزن طلایی بر گردن کارفرمایش آریستوس، از آتش خشم آرتمیس به در رفت!

 

 

 

 

 


خوان چهارم: گراز وحشی اریمانتی

در چهارمین ماموریت‌اش، هرکول می‌بایست برای جستجوی گراز وحشی عظیم‌الجثه‌ای، باز به سرزمین آرکادیا برود. قرار بود هرکول این حیوان را زنده به چنگ آورد. هرکول در جستجوی گراز بود که به سنتور فلوس برخورد. این موجودِ نیمی انسان و نیمی اسب، هرکول را به غارش برد و از او پذیرایی کرد. هنگامی که هرکول از فلوس شراب خواست فلوس به او گفت که بطری شراب متعلق به تمام سنتورهاست و او جرات نمی‌کند از آن به هرکول بدهد. هرکول به حرف او توجه نکرد و بطری شراب را برداشت و تا ته سرکشید. بوی شراب سنتورهای دیگر را به غار کشاند. آنها وقتی دیدند هرکول تمام شراب آنها را خورده با عصبانیت به وی حمله‌ور شدند. هرکول تعدادی از آنها را کشت و به دنبال بقیه از غار خارج شد. فلوس که تنها مانده‌بود به جسد یکی از سنتورها نگاهی انداخت و با خود فکر کرد که چه‌طور حیوان به این بزرگی با یک تیر کوچک از پا درآمده‌است. با همین فکرها، فلوس تیر را از بدن حیوان بیرون کشید که نگاهی به آن بیندازد که به‌طور اتفاقی تیر از دستش رها شد و به پایش فرو رفت! و از آنجایی که آغشته به زهر هایدرا بود، فلوس بلافاصله جان به جان آفرین تسلیم کرد! (این است عاقبت فضولی!) وقتی که هرکول به غار بازگشت و با جسد فلوس مواجه شد، او را سوزاند و به راهش ادامه داد!
بالاخره هرکول گراز را بر بالای رشته‌کوه‌های اریمانتوس پیدا کرد و برای اینکه بتواند گیرش بیاندازد، حیوان را به سمت پرتگاه‌های پربرف کوه کشاند تا نتواند حرکت کند. سپس به‌ راحتی گراز را بلند کرد و بر شانه انداخت و آن را نزد آریستوس ‍ـ که طبق معمول توی کوزه‌اش پنهان شده‌بود ـ برد.

 

 

 

 

 

 

 

خوان پنجم: اصطبل‌ اگس

بعد از فکر کردن بسیار بالاخره اریستوس راهی پیدا کرد تا حال هرکول را بگیرد. وقتی هرکول از چهارمین ماموریت‌ هم با موفقیت بازگشت، اریستوس به او گفت که برای پنجمین ماموریت‌اش، باید تمام اصطبل اگس را تمیز کند. آن هم فقط در عرض یک روز. اگس پادشاه بسیار ثروتمندی بود که بزرگ‌ترین گله‌ی چهارپایان را در سراسر یونان داشت. مطمئنا گله‌ی به این بزرگی کثیف‌کاری هم کم ندارد. (تا آنجا که گفته‌اند سراسر سرزمین محل حکومت اگس را بوی کود برداشته‌بود!)
اریستوس می‌دانست که تمیز کردن بزرگ‌ترین اصطبل یونان در یک روز غیرممکن است و از تصور پسرعمویش که شکست‌خورده و با سر و وضع کثیف برمی‌گردد کیف می‌کرد. غافل از اینکه هرکول فکر بکری در سر دارد.
هرکول پیش اگس رفت و بدون اینکه چیزی از ماموریت‌اش به او بگوید، از پادشاه خواست که یک‌دهم گله‌اش را به وی بدهد و در عوض هرکول اصطبل‌اش را در عرض یک روز برایش تمیز خواهد کرد. اگس نمی‌توانست آنچه را شنیده‌بود باور کند. هرکول، قهرمان بزرگ و مغرور می‌خواست کود حیوانات اگس را پاک کند! با این‌حال، پادشاه پیشنهاد هرکول را پذیرفت.
هرکول به همراه پسر اگس به سمت اصطبل به راه افتاد. برخلاف انتظار همه، حتی دست هم به جارو و خاک‌انداز نزد. بلکه به سمت دیوار اصطبل رفت و سوراخ بزرگی در آن ایجاد کرد. سپس به سمت دیگر اصطبل رفت و سوراخ دیگری، درست روبه‌روی سوراخ قبلی درست کرد. بعد از آن پسر اگس را ـ که دهانش از تعجب باز مانده‌بود ـ به دنبال خود به سمت رودخوانه کشاند. در آنجا، هرکول با پرتاب چند سنگ بزرگ به داخل رودخانه، جهت جریان آب را تغییر داد. به‌طوری که آب مستقیما به سمت اصطبل اگس می‌رفت، از سوراخ اصطبل داخل می‌شد، تمام کودها را می‌شست و از سوراخ دیگر خارج می‌شد. اصطبل در عرض کمتر از یک روز تمیز شد. به همین سادگی!
ولی اگس (که فهمیده‌بود هرکول به هر حال مجبور بوده برای انجام ماموریت‌اش اصطبل وی را تمیز کند) زد زیر همه چیز و منکر این شد که قول پاداش به هرکول داده‌است. و به وی گفت که اگر مشکلی دارد می‌تواند شکایت کند! و هرکول هم همین کار را کرد.
در دادگاه پسر اگس شهادت داد که پدرش قول داده یک‌دهم گله‌اش را به هرکول بدهد. و قاضی هم حکم کرد که دست‌مزد هرکول باید پرداخته‌شود. اگس به وعده‌اش وفا کرد. ولی از لج‌اش هم هرکول و هم پسر کوچکش را از آن سرزمین بیرون کرد. پسر اگس به سرزمین‌های شمالی رفت تا با عمه‌هایش زندگی کند و هرکول هم به مایسن بازگشت.
اریستوس که حسابی خیط شده‌بود، گفت که این هم جزء خوان‌های هرکول به حساب نمی‌آید. چون هرکول در ازای دست‌مزد اصطبل را تمیز کرده‌است.
(قبلا خوانده‌بودیم که اریستوس کشتن هیولای هایدرا را هم از هرکول نپذیرفته‌بود. و این‌گونه بود که ماموریت‌های هرکول از ده خوان به دوازده خوان تبدیل شد.)

 

 

 

 

 

خوان ششم: پرنده‌های استیمفالی(2)

به عنوان ششمین ماموریت، اریستوس هرکول را مامور از بین بردن پرندگانی کرد که در مردابی به نام استیمفالوس(3) زندگی می‌کردند. بعضی جاها آمده‌است که این پرندگان آدم‌خوار بوده‌اند و عده‌ای از اسطوره‌نویسان بر این اعتقادند که پرنده‌های استیمفالی لاشه‌خوار بوده‌اند.
هرکول نمی‌دانست پرندگان را چطور از بین ببرد. چون در حقیقت نمی‌توانست آنها را ببیند. و برای پیدا کردن آنها هم نمی‌توانست از مرداب بگذرد. چرا که این مرداب عمیق پر از گل و لای و لجن بود که مطمئنا تاب وزن هرکول را نمی‌آوردند.
برای حل این مشکل، یکی از خدایان زن ـ آتنا(4) ـ به کمک هرکول آمد و قاشقک(5)هایی برنزی را ـ که ساخته‌ی دست هفاستوس(6)، خدای آهنگری بود ـ در اختیار هرکول قرار داد.
با به صدا درآوردن این قاشقک‌ها هرکول موفق شد پرنده‌ها را بترساند و آنها را وادار کند از مخفی‌گاه خود به بیرون پرواز کنند. بدین‌ترتیب، بدون اینکه مجبور باشد از مرداب بگذرد، تمام پرنده‌ها را با تیر و کمانش روی هوا زد.

 

 

 

 

 

 

ادامه دارد.

برگفته از سایت هفت سنگ (سعی کردم عکساش هم مال خود متن باشه)


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:13 توسط : zeus
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385
هرکول

هرکولس اسم رومی هراکلوس، بزرگترین قهرمان اساطیر یونان و خدای نیروی بی‌حد است. مثل تمام قهرمانان واقعی دیگر، هرکول نیز پسر یکی از خدایان یونان باستان است. پدرش زئوس  خدای اعظم اساطیر یونان و مادرش زنی زمینی الکمین است.
همسر زئوس، هِرا به هرکول حسودی می کرد و از او بدش می آمد. چرا که هرکول یادگار خیانت شوهرش به وی بود. برای همین، وقتی که هنوز هرکول نوزادی شیرخوره بود هرا دو مار بزرگ را سر وقت گهواره اش فرستاد تا کارش را بسازند. غافل از اینکه هرکول ماری له شده توی هر دست، توی گهواره اش مشغول بازی است!


 

 

 

 

 

در ابتدای جوانی، هرکول تیر اندازی ماهر، قهرمان کشتی‌گیری و دارای قدرتی مافوق بشری بود. او دختری زیبا را به همسری گرفت و به زودی صاحب دو فرزند شد.
در همین زمان بود که هرا با آزار و اذیت هرکول، او را به مرز جنون کشاند. تا آن حد که در یکی از حالت‌های آشفتگی روحی‌اش، هرکول همسر و فرزندان خود را نیز به قتل رساند.
وقتی هرکول به خود آمد، برای طلب بخشایش به آپولوـ خدای پیش‌گویی ـ روی آورد. و آپولو، برای پاک شدن روح هرکول از پلیدی، او را مامور کرد تا به مدت دوازده سال به خدمت پسر عمویش اریستوس ، پادشاه تایرنس و مایسن  (که چشم دیدن‌اش را نداشت!) درآید. در واقع حق هرکول بود که پادشاه شود. ولی هرا، زئوس را وادار کرده بود اریستوس را به جای او بر تخت بنشاند. حالا فهمیدید چرا هرکول چشم نداشت پسرعمویش را ببیند!؟

علاوه بر آن آپولو هرکول را مامور انجام دادن چند عمل دشوار- که قرار بود آریستوس آنها را تعیین کند و ما بدان‌ها خوان‌های هرکول می‌گوییم - کرد. و البته این خبر خوش را هم به وی داد که اگر بتواند از پس ماموریتش برآید، جاودانه خواهد شد. و پس از مرگ، به جای به‌سر بردن در جهان زیرین (دنیای مردگان) به مقام خدایان می‌رسد.
(آپولو به هرکول گفته‌بود که باید ده خوان را پشت سر بگذارد (و نه دوازده تا). به زودی خواهید دید که چطور ده خوان هرکول، به دوازده خوان تبدیل شد!)

خوان اول: شیر نیمین

به عنوان نخستین ماموریتش، هرکول می‌بایست شیر نیمین را از بین می‌برد. این ماموریت آنقدرها هم که به نظر می‌رسد آسان نبود. چرا که شیر نیمین فقط یک حیوان وحشی معمولی نبود. بلکه از نژاد موجوداتی ماورا الطبیعی بود و بیشتر به نوعی هیولا می‌مانست تا شیر! و تازه، هیچ تیر و نیزه‌ای بر پوست زمخت‌اش کارگر نبود.
هرکول وقتی دید که حتی تیرهای جادویی‌اش بر تن حیوان اثری ندارند، شیر را تا لانه‌اش تعقیب کرد. لانه‌ی حیوان غاری بود که دو ورودی داشت. هرکول یکی از راه‌های ورودی را با سنگ بزرگی بست و سپس، آرام و آهسته، بدون هیچ اسلحه‌ای از در دیگر به داخل غار شیر خزید و آنقدر با دستان قدرتمندش گردن حیوان بیچاره را فشار داد که دیگر نفس‌اش بالا نیامد!
بعد از آن، هرکول صاحب ردایی از پوست شیر و کلاهخودی از کله‌ی شیر بخت‌برگشته شد که او را از گزند هر تیر و نیزه ای در امان نگه می‌داشت.

 

 

 

 

 

 

 

خوان دوم: هایدرا

اریستوس از آنجایی که به جای هرکول بر تخت نشسته بود، آنقدر از انتقام پسر عموی قدرتمندش می‌ترسید که وقتی دید هرکول با ردایی از پوست شیر بازگشته، رفت و توی یک کوزه‌ی بزرگ قایم شد!(خودمانیم، وقتی آریستوس هرکول را به جنگ شیر نیمین می‌فرستاد امیدوار بود که کار هرکول ساخته شود و دیگر ریختش را آن دور و بر نبیند.) و از توی همان کوزه، دستور ماموریت بعدی هرکول را به او داد. (بعضی جاها آمده‌است که آریستوس حتی از ورود هرکول به داخل شهر هم جلوگیری کرد و از آن پس فرمان‌هایش را توسط جارچی برای او می‌فرستاد.)

 

 

 

 

 

 

هرکول می‌بایست برای دومین ماموریتش هیولایی به اسم هایدرای چند سر را پیدا کند و از بین‌اش ببرد. تمام اسطوره‌نویسان بر این باورند که هایدرا در یکی از مرداب‌های سرزمین لرنا زندگی می کرده و بدنش آنقدر سمی بوده که نفس‌اش هم انسان را می‌کشته. (و البته یادمان باشد که هرکول یک انسان عادی و فانی نبوده.) ولی گویا شمردن سرهای این هیولا خیلی هم آسان نبوده. چون هیچ کجایی نوشته نشده‌است که این هیولای چند سر، دقیقا چند تا سر داشته است! عده‌ای نوشته‌اند تنها هشت یا نه سر داشته و در جای دیگری تعداد سرهای این موجود را تا ده‌هزار نوشته‌اند! به هر حال، تمام راویان سر این یک نکته توافق دارند که همین که یکی از سرهای این هیولا از تنش جدا می‌شد، دو سر دیگر جایش در می‌آمد.
 هرکول با زحمت بسیار جای هیولا را پیدا کرد و با استفاده از تیرهای آتشین‌ او را از آشیانه‌اش بیرون کشید. کاری که احتمالا خیلی زود از انجام‌اش پشیمان شد. چرا که هایدرا به محض دیدن هرکول، سرهایش را به دور بدن او پیچید. به طوری که طفلک هرکول نمی توانست کوچک‌ترین حرکتی بکند! اوضاع وقتی بدتر شد که در این میان خرچنگ غول‌پیکری هم که در همان مرداب زندگی می کرد به کمک هیولا آمد و پاشنه‌ی پای هرکول را نیش زد.
 

 

 

 

 

دیگر هرکول راستی راستی داشت شکست می‌خورد که ناگهان به یاد برادرزاده‌اش یولئوس افتاد. یولئوس که هرکول را با ارابه تا سرزمین لرنا رسانده بود، حالا با ترس و لرز گوشه‌ای ایستاده‌بود و به عموی بدبخت‌اش نگاه می‌کرد و صدایش در نمی‌آمد. بالاخره بعد از اینکه هرکول یک ساعت با داد و هوار از او خواست که آتش روشن کند، یولئوس مشعلی روشن کرد و به هیولا نزدیک شد. در همین حین هرکول- به سبک فیلم های اَکشن!- با حرکتی ناگهانی خودش را از چنگ هیولا رها کرد و شروع کرد به قطع کردن سرهای هایدرا. هر کدام از سرهای هیولا را که قطع می‌کرد یولئوس جایش را می‌سوزاند تا سر دیگری در نیاید. گفته شده‌است که آخرین سر هیولا جاودانه و نامیرا بود. برای همین هرکول پس از اینکه آخرین سر هایدرا را از بدنش جدا کرد، آن را زیر صخره‌ی بزرگی چال کرد که نتواند از جایش جُم بخورد! بدین ترتیب، هرکول این ماموریت را نیز به پایان برد. و تازه، تیرهایش را هم به سم بدن هیولا آغشت.

 

 

 

 

 

 


 

ولی هنگامی که هرکول به نزد پادشاه بازگشت، آریستوس به وی گفت که کشتن هایدرا را به عنوان یکی از خوان‌های او نمی‌پذیرد. چرا که جر زنی کرده و از یولئوس کمک گرفته‌است! (یادتان است که گفتم هرکول قرار بود ده خوان را پشت سر بگذارد؟ با این دبه‌ای که آریستوس درآورد، تا اینجا شد یازده خوان.)

 

ادامه دارد.

برگفته از سایت هفت سنگ (سعی کردم عکساش هم مال خود متن باشه)


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:58 توسط : zeus
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385
وصيت نامه داريوش بزرگ

اینک که من از دنیا می روم ۲۵ کشور تحت حکومت ایران است و در تمامی این

كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند، جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .

اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك زر در خزانه داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين حزانه بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي، من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر گردان .

مادرت آتوسا ( دختر كورش كبير ) بر گردن من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن .

ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله در اين انبارها چندين سال مي ماند بدون اين كه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوغه دو ياسه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسري خوار و بار استفاده كن و غله جديد را بعد از اين كه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشك سالي شود .

هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافيست، چون اگر دوستان و نديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمايند نخواهي توانست آنها را مجازات كني چون با تو دوست اند و تو ناچاري رعايت دوستي نمايي.

كانالي كه من مي حواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز ) به اتمام نرسيد و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد، تو بايد آن كانال را به اتمام رساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آن قدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند.

اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين كه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني، با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند .

توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوي آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اين كه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند، قانون ماليات را وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردم را خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ نمايي عمال حكومت زياد با مردم تماس نخواهند داشت .

افسران و سربازان ارتش را راضي نگاه دار و با آنها بدرفتاري نكن، اگر با آنها بد رفتاري نمايي آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آن ها اين طور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين كه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند .

امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين كه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري حكومت خواهي كرد .

همواره حامي كيش يزدان پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسي بايد آزاد باشد تا از هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند .

بعد از اين كه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي من را آنجا ببيني و بفهمي كه من پدرت پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز خواهيد مرد زيرا كه سرنوشت آدمي اين است كه بميرد، خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد ، خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت مرا ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين كه بتواند تابوت حاوي جسدت را ببيند.

زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعي و هم قاضي نشو، اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر كند، زيرا كسي كه مدعيست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد.

هرگز از آباد كردن دست برندار زيرا كه اگر از آبادكردن دست برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت، زيرا قائده اينست كه وقتي كشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود، در آباد كردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول قرار به .

عفو و دوستي را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي باشد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .

بيش از اين چيزي نمي گويم، اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو اينجا حاضراند كردم تا اين كه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم مرگم نزديك شده است .

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:45 توسط : zeus
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385
عجایب هفتگانه

هرم‌ خوفو:

«هرم‌ خوفو» بزرگ‌ترین‌ هرم‌ در بین‌ اهرام‌ مصر است‌. این‌ بنا که‌ قدیمی‌ترین‌ و بزرگترین‌ بنا در بین‌عجایب‌ هفتگانه‌ می‌باشد، تنها بنایی‌ است‌ که‌ درحال‌ حاضر وجود دارد. هرم‌ خوفو در 2600 سال‌ قبل‌ از میلاد ساخته‌شده‌ است‌. این‌ هرم‌ بلندترین‌ بنای‌ ساخته‌ دست‌بشر تا سال‌ 1889 می‌باشد; از این‌ رو این‌ هرم‌جزو عجایب‌ هفتگانه‌ قرار گرفته‌ است‌. بیشترسنگ‌های‌ تشکیل‌ دهنده‌ این‌ بنا، سنگ‌های‌عظیمی‌ است‌ که‌ امروز تنها با تریلرهای‌ بسیاربزرگ‌ قابل‌ حمل‌ است‌. ارتفاع‌ فعلی‌ این‌ هرم‌138 متر است‌.

رودس‌ یونانی‌:

مجسمه‌ عظیم‌ الجثه‌ رودس‌ در یونان‌ یکی‌ دیگر ازعجایب‌ زیبایی‌ جهان‌ بشمار می‌رود. ارتفاع‌ این‌مجسمه‌، یک‌ شاهکار برجسته‌ معماری‌ بود که‌برروی‌ جزیره‌ رودس‌ در حدود 280 سال‌ قبل‌از میلاد ساخته‌ شده‌ بود. هیچ‌کس‌ نمی‌داند این‌ مجسمه‌ شبیه‌ چه‌ کسی‌ بوده ‌یا در کجا قرار داشته‌ است‌. به‌ گفته‌ کارشناسان‌فرهنگی‌، احتمالا این‌ مجسمه‌ در نزدیکی‌ در ورودی‌ لنگرگاهی‌ بنا شده‌ بوده‌ و پاهای‌ مجسمه‌در دو طرف‌ قرار داشته‌ است‌; به‌طوری‌ که‌کشتی‌ها از میان‌ پاهای‌ آن‌ عبورمی‌کرده‌اند.باستان‌شناسان‌ این‌ مجسمه‌ را جزو عجایب‌ هفتگانه‌جهان‌ قرار داده‌اند.

آرتمیس‌ ترک‌:

معبد آرتمیس‌ در «افوسوس‌» ترکیه‌ می‌باشد. این‌بنا با داشتن‌ 100 ستون‌ مرمری‌ زیبا که‌ ارتفاع‌ هرکدام‌ از آنها به‌ 15 متر می‌رسید، یکی‌ از عجایب‌هفتگانه‌ به‌ حساب‌ می‌آید. این‌ معبد، فضایی‌ را احاطه‌ می‌کرد که‌ تقریبا چند برابر وسعت ‌آکروپلیس‌ در آتن‌ بود. در این‌ معبد، حوادث‌زیادی‌ اتفاق‌ افتاده‌ است‌. این‌ بنا در 600 سال‌پیش‌ از میلاد ساخته‌ و در 550 سال‌ پس‌ از میلاددر آتش‌ سوخت‌; سپس‌ مجددا به‌ صورت‌ زیباتر وعظیم‌تر باز سازی‌ شد. این‌ بنا بار دیگر برای‌ دومین‌بار دچار حریق‌ شد.


زئوس‌ یونانی‌:

مجسمه‌ زئوس‌ در المپیای‌ یونان‌ است‌ و یکی‌ ازعظیم‌ترین‌ مجسمه‌های‌ جهان‌ به‌ شمار می‌رود.این‌ اثر در450 سال‌ قبل‌ از میلاد توسط مجسمه‌ساز معروفی‌ به‌ نام‌ «فیدیاس‌» ساخته‌ شد.ارتفاع‌ مجسمه‌ «زئوس‌» در حدود 12 متر است‌.«فیدیاس‌» با ساخت‌ این‌ مجسمه‌ بلند می‌خواست‌اقتدار و نیرومندی‌ زئوس‌ را نشان‌ دهد. مجسمه‌زئوس‌ در معبد زئوس‌، 64 متر طول‌ و 72 ستون‌به‌ سبک‌ معماری‌ قدیم‌ یونانی‌ دارد. مجسمه‌ زئوس‌در حدود 850 سال‌ در این‌ معبد قرار داشت‌. تاهنگامی‌ که‌ یونانی‌ ها آن‌ را به‌ استانبول‌ منتقل‌کردند. البته‌ بعد از مدتی‌ به‌ آتش‌ کشیده‌ شد و ازبین‌ رفت‌. عظمت‌ و زیبایی‌ این‌ مجسمه‌ سبب‌ شدکه‌ در فهرست‌ عجایب‌ هفتگانه‌ قرار گیرد.

باغ‌های‌ بابل‌:

باغ‌های‌ معلق‌ بابل‌ در عراق‌ یکی‌ از بحث‌برانگیزترین‌ عجایب‌ هفتگانه‌و بی‌نظیرترین‌معماری‌های‌ جهان‌ به‌ شمار می‌رود. البته‌ عده‌ای‌از باستان‌شناسان‌ هنوز در وجود داشتن‌ آن‌ شک‌دارند. بعد از بدست‌ آمدن‌ اسناد اصلی‌ وخرابه‌های‌ برجا مانده‌ از آن‌ زمان‌، وجود داشتن‌آن‌ ثابت‌ شد. در این‌ میان‌ سوالی‌ مطرح‌ است‌ که‌این‌ باغ‌های‌ معلق‌ چرا ساخته‌ شدند؟ درپاسخ‌ به‌این‌ سوال‌ باید افزود که‌ شاه‌ «نبوکد» این‌ بنای‌عجیب‌ را برای‌ خوشحال‌ کردن‌ همسرش‌ در 6قرن‌ قبل‌ از میلاد ساخت‌. عده‌ای‌ از تاریخ‌ نگاران‌می‌گویند: ملکه‌ آشوری‌ این‌ باغ‌ را برای‌ تفریح‌ وسرگرمی‌ خود ساخته‌ است‌.

ملکه‌ هالیکارناسوس‌:

ارتفاع‌ این‌ مقبره‌ مرمری‌ به‌ اندازه‌ یک‌ ساختمان ‌14 طبقه‌ بود. ملکه‌ «آرتمیسیا» فرمان‌ ساخت‌ این‌مقبره‌ را در هالیکار ناسوس‌ برای‌ همسرش‌ در353 سال‌ قبل‌ از میلاد صادر کرد. ملکه‌ این‌ بنا رابرای‌ قدردانی‌ از همسرش‌ ساخت‌ و به‌ این‌ منظوربهترین‌ هنرمندان‌ و مجسمه‌ سازان‌ آن‌ زمان‌ را گرد آورد. ملکه‌ آرتمیسیا دو سال‌ پس‌ از همسرش‌درگذشت‌. جالب‌ است‌ که‌ بدانید، شاه‌ ماسولوس‌هم‌ همسر آرتمیسیا بود و هم‌ برادرش‌. این‌ بنا درحدود 17 قرن‌ پا بر جا بود و در 1400 سال‌ پس‌از میلاد، در اثر زلزله‌ فرو ریخت‌.

فانوس‌ اسکندریه‌:

فانوس‌ اسکندریه‌ یکی‌ از بزرگ‌ترین‌ شاهکارهای‌روزگار باستان‌ می‌باشد. ارتفاع‌ آن‌ بنا حداقل‌ به‌اندازه‌ یک‌ ساختمان‌ 40 طبقه‌ امروزی‌ بود وبرای‌ 16 قرن‌ پا برجا بود. برخلاف‌ 6 عجایب‌ دیگر، فانوس‌ اسکندریه‌استفاده‌های‌ عملی‌ بسیار داشت‌. این‌ بنا به‌کشتی‌های‌ دریانوردی‌ کمک‌ می‌کرد که‌ اسکله‌هارا به‌ راحتی‌ پیدا کنند و با ایمنی‌ کامل‌ داخل‌ آن‌شوند. این‌ اسکلت‌ برای‌ 1600 سال‌ باقی‌ ماند وارتفاع‌ آن‌ 180 متر و بلندترین‌ ساختمان‌ دنیابود، اما با ساخت‌ «برج‌ ایفل‌» در سال‌ 1889،«ایفل‌» بلندترین‌ برج‌ دنیا نام‌ گرفت‌.



ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:25 توسط : zeus
شنبه بیست و یکم بهمن 1385
عاشق

 

یکی بود یکی نبود توی این قصه ی ما یک پسر بود که هیچ چیز توی دنیا
نداشت اما همیشه راضی و خندان بود. یک روز تمام فرشته ها نزد خدا
جمع شده بودند یکی از فرشته ها از خدا پرسید: خدایا این پسر چرا همیشه
شاد و راضی است؟ خدا از فرشته ها خواست که هر کدام از آنها دلیلش
را میدانند جواب بدهند. اما کسی جواب نداد ولی جبرییل جواب را می دانست
و گفت: خدایا شما به انسانها چیزی دادید که به ما ندادید و آن قسمتی از وجود 
خود شما یعنی عشق است. جبرییل ادامه داد:آری این پسر عاشق است اما 
معشوقه ی او که دختری زیباست به او اهمیت نمی دهد و مغرور
است. فردای آن روز شیطان به سراغ دختر رفت آن را طلسم کرد و به شاخه
گلی سرخ تبدیل کرد و آن را در بیابان گذاشت گل سرخ ضعیف است بدون آب
میمیرد. پسر عاشق از این که معشوقه ی خود را ندیده بود ناراحت بود و
نگران تا این که با پرس و جو به بیابان و گل سرخ رسید. گل سرخ داشت از
بی آبی میمرد پسر هر چه گشت آبی پیدا نکرد پس فکری کرد تا دختر را نجات
دهد. او بزرگترین خار گل را که همان کینه و غرور بود از ساقه ی گل جدا
کرد و آن را در قلبش فرو کرد خون از قلبش جاری شد و به ریشه های گل
رسید طلسم باطل شد و گل تبدیل به دخترک شد . اما دختر باز هم بی توجه
از کنار پسر گذشت اما پسر در لحظه ای که داشت جان میداد خوشحال
بود چون معشوقه ی خود را نجات داده بود و با همان خوشحالی جان داد


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:35 توسط : zeus
جمعه بیستم بهمن 1385
بدون شرح

 
ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:26 توسط : zeus
جمعه بیستم بهمن 1385
ارزش لبخند

هزينه اي ندارد ؛ ولي بسيار چيزهاي گرانبها مي آفريند.
کساني را که دريافتش مي کنند غني مي سازد ، ولي کساني را که آن را مي بخشند فقير نمي کند.
به سرعت برق مي آيد ، اما خاطره اش تا ابد پايدار مي ماند.

هيچ کس آنقدرها غني نيست که بتواند بي آن سرکند و هيچ کس آن قدرها فقير نيست که نتواند از منافع آن بهره مند گردد.
در خانه شادماني و خوشي مي آفريند ، در تجارت خير و برکت مي آورد و نشانه دوستي و محبت است .
آن را نمي شود خريد ، گدايي کرد ، قرض گرفت و يا دزديد ؛ زيرا کالايي زميني نيست و تا وقتي بخشيده نشود ، به دست نمي آيد .

آرامش پس از خستگي ، روز روشن پس از شب نااميدي ، خورشيد شادماني پس از ابرهاي اندوه ؛
و بهترين پادزهربراي حل مسائل زندگي است .
و اگر در لحظه اي از روز خود با فردي برخورد کرديد که آنقدر خسته بود که نتوانست به شما لبخند بزند ، آيا شما يکي از لبخندهاي
زندگي بخشتان را به او هديه مي کنيد ؟... چون هيچکس به اندازه آدمهايي که ديگر لبخندي ندارند تا نثار کسي کنند نيازمند لبخند نيست .

پس سخاوت را آذين بخش رفتار خود کنيد تا اين هديه آسماني نثار همگان شود


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:41 توسط : zeus
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385
افسانه خدایان ...

 
سالهاست که در مورد افسانه ها  شنیده ایم
از کودکی ...
تا امروز که هر کدام به  یک سنی  رسیده ایم
از دیو و پری و غول....
گروهی زیادی از مردم  یونان معتقد بودند که برای هر کاری خدایی وجود داردوبرای رونق گرفتن ان کارها باید رضایت خدای همان کار را همیشه داشته باشند
برای انها قربانی میکردند...
چه از انسان و چه از حیوان  و به خدایان پیشکش میکردند
قدرت خدایان بی حد بود و مرز بود
خدایان می توانستند که از میان انسان ها  دختری را به عنوان همسری انتخاب کنند
به همین خاطر ما شاهد هستیم که خداها عموما از یک نیمه انسان واز یک نیمه خدا بودند
معروفترین نسل خدایان ، نسل خدای خدایان زئوس بوده
زئوس خود هم دورگه بوده است
پدرش کرونوس ومادرش ریحا بوده است
زئوس با شورش علیه پدر خود به حکومت می رسد و پدرش را از حکومت خلع می کند
به این ترتیب بود که دوران حکمرانی جدیدی در حکومت خدایان اعاز شد
پس  از برکناری کرونوس ، زئوس همراه دو برادرخود پوسیدون و هیدس تصمیم به تقسیم میراث پدر گرفتند
زئوس که پسر ارشد بود وخود را عامل اصلی برکناری پدر می دانست اسمان ها را قلمروی خود انتخاب کرد و لقب خدای خدایان را برای خود انتخاب کرد
پوسیدون  دریاها را قلمرو خود انتخاب کرد  و هیدس دنیای مردگان (دنیای زیرزمینی ) را برای خود انتخاب کرد
چهان بین سه خدا تقیم شد اما زئوس چون خدای خدایان بود می توانست به همه دنیا ها سر کشی کند
انها برای افزایش نسل  خدایان کوه المپ را مقر اصلی خدایان انتخاب کردند
زئوس به المپ رفت و هرا را همسری برگزید و برای همیشه در انجا ماندگار شد
اما پوسیدون و هیدس در قلمرو های خود ماندند
زئوس برای ایجاد نظم در قلمرو خود تمام پلیدی ها را در درون جعبه ای به نام پاندورا محبوس کرد ودر معبدی به همین نام قرار دارد و زنی را به همین نام برای نگهبانی ان جعبه قرار داد
اما بعد از مدتی زن دچار وسوسه شد و در جعبه را گشود و تمام پلیدی ها ازاد شدند
بعد از این ماجرا دوران جدیدی در تاریخ اساطیری یونان اغاز شد و خدازادگان زیادی پا به عرصه گذاشتند اما از انجا که مقام زئوس بالاتر بود فرزندان او هم بیشتر مورد توجه قرار گرفتند
زئوس برای جلوگیری از شورش فرزندانش به هر کدام مهارتی را عطاکرد
که برخی ازخدازادگان ومهارت های انها عبارت اند از:
افرودیته : دختر زئوس و الهه عشق و زیبایی
آتنا :دختر زئوس و الهه هوش و جنگاوری
پرسفونه : الهه شهامت و دنیای زیر زمینی
دیمتر : خواهر زئوس و الهه زراعت
آرتمیس :دختر زئوس والهه شکار و مراقبت از کودکان
آرس : پسر زئوس و خدای جنگ
هفائیستوس: پسر زئوس و خدای اتش و فلز کاری
هرمس : پسر زئوس وخدای ثروت وتجارت و شانس
آپولو :پسر دلوس و خدای موسیقی
دیونیسوس : خدای فرهنگ
هلیوس : خدای خورشید
 زئوس هر کدام از خدازادگان را مامور رسیدگی به کاری کرد
 به طور مثال :
افرودیته در دل مردم بذر عشق را می کاشت
ارتمیس شکارچین را برای پیدا کردن شکار کمک میکرد
ارس جنگجویان را برای نبرد با دشمن کمک میکرد
همه چیز خوب پیش می رفت  تا عده ای از خدایان برای بازگرداندن کرونوس پدر زئوس دست به شورش زدند و به سمت المپ لشکر کشی کردند
المپیان بعد از خبر دار شدن از این موضوع عده را برای جنگ با شورشیان فرستاد که هرکول یکی از انها بود
از دیگر خدایان استیکس به همراه دو فرزند  خود زلوس وکریتوس بود
جنگ سختی در گرفت که با کمک خدایان المپیان پیروز شدند
زئوس پدر خود را به عذاب ابدی محکوم کرد ، او معبد و جعبه پاندورا را به دوش کرونوس گذاشت و او را در صحرای فراموشی رها کرد
بدین ترتیب هم خیالش از کرونوس راحت شد و  هم از جعبه پلیدی ها
بعد از پیروزی در این جنگ زئوس ، استیکس را برای همیشه در المپ چا داد و زلوس وکریتوس را به عنوان مشاور خود انتخاب کرد
در تاریخ یونان از زلوس وکریتوس به عنوان نماد قدرت وخشونت  در کنار دوش زئوس یاد می کنند
تاریخ یونان همواره مورد توجه تاریخ شناسان و تمدن شناسان اعصار بوده است
یونان همواره مهد تمدن بشریت بوده به طوری که اکثر تمدن های گذشته ریشه در یونان و رم دارد
افسانه خدایان ، افسانه زندگی بشریت است
می بینیم که در بین خدایان نیرنگ و خدعه وجود داشته همانطور که زئوس با خدعه پدرش را از حکومت برکنار کرد
در بین خدایان سرکشی و شورش وجود داشته است به عنوان مثال آرس خدای جنگ برعلیه تمام خدایان شورش میکند و عذاب می رسد ودر اخر  ت.سط یک انسان معمولی که به کمک خدایان قدرتمند شده بود کشته می شود
 
بر گفته از  http://mane-divaneh.blogfa.com

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:29 توسط : zeus
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385
پشت دریاها شهریست...!

 

پشت دریاها شهریست...!

 

قایقی خواهم ساخت ،

 

خواهم انداخت به آب.

 

دور خواهم شد از این خاک غریب

 

که در آن هیچکسی نیست

 

قهرمانان را بیدار کند

 

 

 

قایق از تور تهی

 

و دل از آرزوی مروارید ،

 

همچنان خواهم راند .

 

نه به آبی ها دل خواهم بست

 

نه به دریا – پریانی که سر از آب بدر می آرند

 

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

 

می فشانند فسوس از سر گیسوهاشان

 

 

 

 

همچنان خواهم راند

 

همچنان خواهم خواند

 

دور باید شد ، دور .

 

مرد آن شهر اساطیر نداشت .

 

زن آن شهرزن به سرشاری یک خوشه انگور نبود

 

 

 

هیچ آیینه تالاری ، سر خوشی ها را تکرار نکرد.

 

چاله آبی حتی ، مشعلی را ننمود.

 

دور باید شد، دور.

 

شب سرودش را خواند ،

 

نوبت پنجره هاست.

 

 

 

همچنان خواهم خواند.

 

 

همچنان خواهم راند.

 

 

 

پشت ها شهری است

 

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

 

 

بام ها جای کبوترهایی است ، که به فواره هوش بشری مینگرند

 

 

دست هر کودک ده ساله شهر ، شاخه معرفتی است .

 

 

مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند

 

 

که به یک شعله ، به یک خواب لطیف.

 

 

خاک ، موسیقی احساس ترا می شنود

 

 

و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد .

 

 

پشت دریاها شهری است

 

 

که در آن وسعت خورشید به اندازه وسعت چشمان سحر خیزان است

 

                                                                            

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند .

 

 پشت دریاها شهری است !

 

قایقی باید ساخت ...!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:23 توسط : zeus
شنبه چهاردهم بهمن 1385
باران

باز باران بي ترانه

باز باران ,با تمام بي کسي هاي شبانه

مي خورد بر مرد تنها ,مي چکد بر فرش خانه

باز مي ايد صداي چک چک غم...باز ماتم

من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده

نمي دانم...نمي فهمم

کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟؟؟