هركول
مینوس، حکمرانِ سرزمین کریت پادشاه بسیار قدرتمندی بود که بسیاری از جزیرههای اطراف نیز تحتتسلط او بود و هر سال هم از سرزمین آتن، باج و خراج بسیاری به خزانهاش سرازیر میشد. مینوس به شکرانهی این همه نعمت روزی به درگاه پوزیدُن ـ خدای دریا ـ نذر کرد که هر آنچه از سوی دریا برایش فرستاد، قربانی کند. مدتی نگذشته بود که گاو نر بسیار زیبایی از دریا خارج شد. مینوس که مجذوب زیبایی خیرهکنندهی گاو شدهبود، گاو دیگری را به جای او قربانی کرد. پوزیدن از دست مینوس سخت خشمگین شد و برای انتقام همسر مینوس ـ پازیفا ـ را دچار نفرینی کرد که عاشق گاو نر ـ که حالا سرزمین کریت را پاک به هم ریختهبود و خرابیهای زیادی به بار آورده بود ـ شود! حاصل این عشق بچهای بود به نام مینوتار، که سری چون گاو و بدنی چون انسان داشت. مینوس مجبور بود این جانور را در سیاهچال قلعهاش نگه دارد و زندانیهای آتنیاش را به خورد او بدهد. و خودمانیم، بدش هم نمیآمد کسی پیدا شود و شر این هیولا را بکند! برای همین وقتی شنید که ماموریت هفتم هرکول این است که مینوتاز را برای اریستوس ببرد، از خوشحالی غش کرد!
بعد از ماموریتهای مشکل پیشین، کشتی گرفتن با یک گاو نر، کاری برای هرکول نداشت. حتی با وجود اینکه از دماغ این موجود شعلههای آتش بیرون میزد.
هرکول جانور را مثل یک پر کاه بر دوش گرفت و نزد آریستوس برد! آریستوس هم مینوتاز را ول کرد به امان خدا و این جانور هم که دوست و دشمن سرش نمیشد هی ار اینور به آنور میرفت و خرابی به بار میآورد. سرنوشت حیوان بختبرگشته بعدها در آتنبه پایان رسید. خوان هفتم هرکول هم به این ترتیب پایان گرفت. 
خوان هشتم: مادیانهای دایومد
بعد از آن، آیستوس هرکول را مامور کرد تا مادیانهای آدمخوار دایومد را برایش بیاورد.
در اینکه هرکول چهطور این ماموریت را به پایان برد، حرف و حدیث فراوان وجود دارد. در یک روایت آمدهاست که هرکول مهتر اسبها را به خوردشان داد و اسبها را که دیگر سیر شده بودند به راحتی سوار کشتی کرد تا نزد آریستوس ببرد.
در روایت دیگر آمدهاست که هرکول اسبها را از مهترشان دزدید و روانهی کشتیشان کرد. ولی از آنجایی که دایومد ـ که از قضیه بو برده بود ـ عدهای سرباز را برای پس گرفتن اسبهایش دنبال هرکول روانه کردهبود، هرکول اسبها را به ابدروس ـ یکی از جوانهای همراهاش ـ سپرد تا خودش با سربازهای دایومد بجنگد. غافل از اینکه هنگاهی که فاتح از جنگ برمیگردد، اسبها را در حال خوردن لاشهی تکهپارهی ابدروس خواهد یافت!
به هر حال، آخر هر دو روایت یک جور تمام میشود. هرکول اسبها را به تایرنس میبرد و آریستوس اسبها را در کوههای المپ رها میکند. و حیوانات وحشی که در این کوهها سکونت داشتهاند، دخل مادیانهای بختبرگشته را میآورند. 
خوان نهم؛ کمربند هیپپولیتی
خوان نهم، هرکول را به قبیلهی آمازونها کشاند. هرکول میبایست کمربند ملکهی آمازونها را برای دختر آریستوس میربود. آمازون، قبیلهای از زنان جنگاور بود که نخستین بار هنر جنگیدن سوار بر اسب را ابداع کردند و تیراندازانی بسیار چیرهدست بودند.
آنها دور از مردان زندگی میکردند و اگر هم پیش میآمد که کسی از میان آنها بچهدار شود تنها نوزادان دختر را نگه میداشتند که آنها را هم مثل خودشان جنگجو بار میآوردند!
و اما کمربند هیپپولیتی، کمربندی معمولی نبود. این کمربند چرمین را آرس ـ خدای جنگآوری ـ به وی داده بود. چرا که هیپپولیتی بهترین جنگجو در بین تمام آمازونیها بود. ملکه، این کمربند را دور سینهاش میبست و خنجر و شمشیرش را در آن جای میداد. حالا اینکه چه شده بود که آریستوس یکهویی ویرش گرفته بود این کمربند را به دخترش هدیه بدهد، خدا میداند!
هرکول برای این ماموریت عدهی زیادی از دلاوران جنگاور ـ از جمله تزئوس ـ را با خود راهی کرد. لشگری چنان عظیم دنبال خودش روانه کرد که هیپپولیتی با دیدن این لشگر قول داد خودش کمربند را دودستی تقدیم هرکول کند!
ولی این وسط هرا ـ که اگر یادتان باشد همهی این دردسرها را او برای هرکول درست کردهبود ـ که میخواست هر طور شده جنازهی هرکول را به چشم ببیند، بین آمازونیها شایعه کرد که هرکول آمده تا ملکهی آمازون را بدزدد و این شد که زنان جنگاور سرزمین آمازون، ریختند سر هرکول بیچاره! هرکول هم که دید که اوضاع دارد بدجوری خر تو خر میشود شمشیرش را کشید و کوبید توی فرق سر هیپپولیتی بینوا که خودش داشت عین بچهی آدم قول کمربندش را به هرکول میداد! بعد هم کمربند ملکهی بدبخت را از کمرش باز کرد و با لشگر عظیماش به جنگ زنان آمازونی رفت.
جنگی بسیار عظیم درگرفت و سرانجام لشگر هرکول پیروز از میدان خارج شد. تزئوس هم نامردی نکرد و این وسط، یک شاهزادهخانم آمازونی را برای خودش بلند کرد! 
خوان دهم: گلهی گریون
برای انجام ماموریت دهم هرکول باید تا آن سر دنیا سفر میکرد! آریستوس از او خواسته بود تا گلهی گاو گریون را برایش به تایرنس بیاورد.
اسطورهنویسان یونانی همیشه برای خلق هیولاهای ترسناک و عجیب و غریب، آنها را موجوداتی با تعداد زیاد سر، دست و پا یا اعضای فراوان دیگر بدن تصویر میکردند و از آنجایی که قرار بوده این گریون هم جانور وحشتناکی از آب در بیاید، اسطورهنویسان تصمیم گرفتهاند بگویند که این هیولا سه تا سر داشت و سه جفت پا! گریون جایی حوالی اسپانیای امروزی میزیست و گلهی گاو بزرگی داشت که سگ شکاری درندهای به نام اُرتوس از آن نگهداری میکرد. این سگ وحشی، شکر خدا دو تا سر بیشتر نداشت!
گویا هرکول در سر راهاش به جک و جانورهای زیادی برخورد میکند و همه را تار و مار میکند. نزدیکیهای محل زندگی گریون، آنجا که لیبی و اروپا به هم میرسند، بنابر روایتی هرکول برای زندهداشت خاطرهی این ماموریت بزرگاش دو کوه بزرگ ساخت! و بنابر روایتی دیگر یک کوه را که خودش از قبل در آنجا قرار داشت از وسط دو نیم کرد! در هر حال، از آن پس، این دو رشته کوه به دروازهی هرکول یا بنای یادبود هرکول معروف شدند و بر اساس این افسانه، شکافی که بین این دو کوه به وجود آمد همان کانال جبلالطارق خودمان است که بین مراکش و اسپانیای کنونی قرار دارد.
القصه! هرکول که به مقصد رسید با یک ضربهی چماق، ارتوس دو سر را از پا در آورد، گله را دنبال خودش روانه کرد و دِ برو که رفتیم! ولی چوپانی که از دور ماجرا را دیده بود، جریان را برای گریون تعریف کرد. و گریون هم بیخودی پا شد دنبال هرکول راه افتاد. چون اگر کمی عقل داشت میفهمید که از مادر زاییده نشده که از زیر تیرهای زهرآلود هرکول زنده بیرون برود. خدایش بیامرزاد!
طفلک هرکول چه مصیبتی کشید تا گله را به تایرنس برساند؛ مثلا توی راه یکی از گاوها رم کرد و یکهو پرید توی آب. و هرکول مجبور شد تا ایتالیای امروزی دنبال این گاو زباننفهم برود! که البته پس گرفتن این گاو از پادشاه ایتالیا هم خودش داستان جدایی دارد. یک گاو دیگر هم توی راه توسط یکی از پسران پوزیدُن ـ خدای دریا ـ ربوده شد ، هرا هم این وسط دردسرهایی درست کرد که بماند... و خلاصه ماجرایی داشت هرکول بینوا!
با همهی این احوال، هرکول از این ماموریت هم سربلند بیرون آمد و گله را صحیح و سالم به تایرنس رساند. آریستوس هم نه گذاشت و نه برداشت، تمام گله را برای هرا قربانی کرد!
خوان یازدهم: سیبهای هسپریدها:
آریستوس که دیگر کفرش از دست هرکول بالا آمده بود، ماموریت یازدهم او را طوری تعیین کرد که امکان موفقیت هرکول وجود نداشته باشد. او از هرکول خواست تا سیبهای زرینی را که هرا به عنوان هدیهی ازدواجاش به همسرش زئوس ـ خدای خدایان ـ داده بود، برایش بیاورد! اگر قسمتهای قبل داستان هرکول را خوانده باشید حتما میدانید که اگر یک نفر توی دنیا وجود داشته باشد که چشم دیدن هرکول را نداشته باشد، آن یک نفر هرا است. و هماو بود که هرکول را به چنین گرفتاریهایی انداخت. با وجود هرا، در مقابل هرکول انجام این ماموریت کاملا غیرممکن به نظر میرسید. حال بماند که علاوه بر هسپریدها که محافظان سیبهای طلایی بودند هرا اژدهایی هزارسر ـ به نام لادُن- را هم در بیشهزار سیبهایش گماشته بود تا احدالناسی به آنجا نزدیک نشود.
بیشهزار سیبهای زرین، در شمالیترین نقطهی زمین قرار داشت و هسپیردهای مراقب آن، همه از دختران اطلس بودند ـ تایتانی که در اسطورهها گفته شده زمین و آسمانها را بر شانه حمل میکردهاست. چرا که با کمک یکی از برادرانش به جنگ در برابر زئوس برخاسته بود و بر دوش کشیدن زمین و آسمانها عقوبتی بود که در ازای این گناه باید متحمل میشد. آمدهاست که زمین و آسمانها را بر ستونی سنگی نهادهبودند و آن را بر دوش اطلس قرار دادهبودند.
در هر حال، هرکول سرانجام به این نتیجه رسید که انجام این ماموریت بدون کمک گرفتن از اطلس غیرممکن خواهد بود. و البته از آنجایی که گویا هرکول چندان هم باهوش نبوده، خودش تنهایی به این نتیجه نرسید! موضوع از این قرار است که هرکول که راه بیشهزار را در پیش گرفتهبود، در میانههای مسیر، راهاش را گم کرد و سر از سرزمینهای عجیب و غریبی درآورد که در هر کدام ماجراهای بسیاری را پشت سر گذاشت. خلاصه اینکه، کرهی زمین را یک دور کامل زد و آخرش هم به جای اینکه به مقصد برسد، سر از کوههای قفقاز درآورد! جایی که زئوس پرومته را به جرم به ریشخند گرفتن خدایان و دزدیدن راز آتش از آنان به زنجیر کشیدهبود. مکافات دردناک پرومته به همینجا ختم نمیشد؛ هر روز عقابی غولپیکر بر فراز کوه پایین میآمد و جگر پرومته را به منقار میکشید و میرفت. این ملاقات دردناک هر روز تکرار میشد. چرا که بر اثر نفرین زئوس هر روز بعد از رفتن عقاب، جگر پرومته از نو ترمیم میشد. این وضع برای مدت سی سال ادامه داشت. تا روزی که هرکولِ راهگم کرده، سر از کوههای قفقاز درآورد و عقاب غولپیکر را کشت. به جبران این خدمت بود که پرومته به هرکول گفت که باید از اطلس کمک بگیرد. هسپریدها که از پدر خود حرفشنوی داشتند، به راحتی سیبها را به او میدادند و اصلا نیازی نبود هرکول خودش را به دردسر بیندازد. و علاوه بر این، احتمالا راه را هم به هرکول نشان داد. چون دیگر بعد از آن هرکول یکراست پیش اطلس رفت و جایی گم و گور نشد.
وقتی هرکول به اطلس پیشنهاد کرد تا به جای او به بیشهزار سیبها برود و چند سیب زرین برایش بیاورد، اطلس که از تحمل بار سنگین جهان بر دوشاش خسته شدهبود، با خوشحالی پذیرفت. بنابراین، بعد از اینکه هرکول با تیرهای زهرآگیناش هیولای هزارسر را از پای درآورد، ستون سنگی بزرگ را از اطلس گرفت و او را به بیشهزار فرستاد.
اطلس به زودی با تعدادی سیب زرین بازگشت. اما حال که طعم رهایی را چشیدهبود، دبه کرد و گفت که خودش سیبها را پیش آریستوس میبرد و هرکول بایستی به جای او برای همیشه ستون سنگی را بر دوش بکشد.
هرکول با خود فکری کرد و به اطلس گفت که میپذیرد. به شرطی که اطلس فقط برای چند دقیقه ستون را نگه دارد تا هرکول بالشی چیزی جور کند و روی شانههایش بگذارد تا تحمل سنگینی آسمانها و زمین برایش راحتتر شود. اطلس به سادگی پذیرفت. سیبها را زمین گذاشت و ستون را از هرکول گرفت. و اگر فکر میکنید هرکول آنقدر شرافتمند بود که به قولاش عمل کند، کاملا در اشتباهاید. هرکول سیبها را برداشت و احتمالا برای اطلس هم زباناش را در آورد و الفرار!
ولی فکر کنم دل اطلس حسابی خنک شد وقتی مدتی بعد هرکول را دید که خسته و کوفته، با سیبهای طلایی به سمت بیشهزار بازمیگردد. چرا که آریستوس بعد از اینکه این خوان را از هرکول پذیرفت به وی گفت که سیبهای طلایی را سر جایشان برگرداند. آخر حتی آریستوس هم نمیخواست با نگه داشتن سیبها در نزد خودش با هرا در بیفتد. چه جانوری بودهاست این هرا!
خوان دوازدهم؛ به دام انداختن سربروس:
آخرین ماموریت هرکول، سختترین ِ آن نیز بود. آریستوس از آخرین فرصتی که برای نابود کردن هرکول داشت به بهترین نحو استفاده کرد. کلی فکر کرد و سر آخر ماموریت غیرممکنی را برای هرکول در نظر گرفت؛ هرکول میبایست سگ جهنمی ِ هادِس، سربروس را از جهان مردگان برای آریستوس میآورد.
هادس و همسرش پرسفون ارواح مردگان را به بارگاه میپذیرفتند و مجازاتهای ابدی بدکاران را تعیین میکردند. سربروس که نگهبان بارگاه هیدس بود، هیولایی عجیبالخلقه با سه سر ِ سگ و یک دم اژدها بود و سر مارهای بسیاری از پشتاش خارج شدهبود! در روایت دیگری هم آمده که سربروس پنجاه سر داشته و گوشت خام میخوردهاست! هایدرا ـ که اگر یادتان باشد ـ قبلا هرکول کلکاش را کندهبود هم یکی از برادران همین جانور بود. البته این دو، خواهران و برادران دیگری هم داشتند که همه سرهای بسیار داشتند! و خلاصه اگر نگاهی به تاریخچهی این خانوادهی عجیب و غریب بیندازیم، میبینیم که بسیاری از جانورهایی که در ماموریتهای پیشین، هرکول با آنها درافتادهبود از همین خانوادهبودند که حالا بماند... 
اولین مشکلی که برای انجام این ماموریت سر راه هرکول قرار داشت، عبور از دریاچهی معروف سرزمین مردگان، استیکس بود؛ ارواح ِ تازهمردگان لب این دریاچه جمع میشدند تا کرئونِ قایقران سر برسد و آنها را از رودخانه عبور دهد و به سرزمین مردگان برساند. کرئون تنها کسانی را از دریاچه عبور میداد که دو شرط او را برآورده کنند؛ اول اینکه سکهای را که زیر زباناشان قرار داشت به او رشوه دهند و شرط دوم اینکه مرده باشند! و هرکول هیچیک از این دو شرط را نداشت. ولی راحتتر از آنکه فکرش را بکنید از پس این مشکل برآمد. یک نگاه سهمگین هرکول کافی بود تا کرئون از ترس دهاناش را ببندد و بی هیچ حرفی هرکول را به مقصد برساند.
خلاصه، پس از رویارویی با جانوران چند سر فراوان دیگر هرکول به بارگاه هیدس رسید. او نزد پادشاه رفت، مشکلاش را با او در میان گذاشت و از او خواست تا سربروس را در اختیارش قرار دهد. هیدس پذیرفت. اما به شرطی که هرکول میتوانست در نبرد تن به تن با سربروس پیروز شود.
هرکول بدون هیچ سلاحی به نبرد سربروس رفت و در یک آن با دستان قدرتمندش هر سه سر جانور را به چنگ گرفت و شروع به کشتی گرفتن کرد. دم اژدهاگون سربروس هرکول را گاز میگرفت و مارهایی که از پشتاش در آمدهبودند به دور بدن هرکول میپیچیدند. اما هرکول سرسختانه مقاومت کرد و سر آخر پیروز از میدان بیرون آمد.
هادس به حرفاش عمل کرد و سربروس را همراه هرکول به تایرنس روانه کرد. بعد از اینکه آریستوس این آخرین ماموریت را هم از هرکول پذیرفت، هرکول جانور را به سرزمین مردگان بازگرداند تا به نگهبانیاش برسد.