دلم گرفته
با خودم می گويم
شب به اندازه تنهائی من دلگير است.
چشمهايم را می بندم
خواب ميبينم
رفته ام تا لب پنجره سبز خدا
و از انجا
با تن نقره ائی فرشته ها
خواب خورشيد و ترانه و صدا می بينم.
خواب ميبينم که دوباره آسمان می بارد.
و دوباره چلچله
غزل ترانه را می خواند.
خواب می بينم
باغچه ها
جذب تماشای گل و خورشيدند.
و کبوتر ازاد است
و قفس بی رنگ است
و دگر ماهی ها
جز به وقت خواب
تنگی تنگ بلوری را نمی بينند.
خواب ميبينم جمعه ها بارانی است
و غروب جمعه
غرق خوش رنگ ترين رنگ خداست
و بزرگترين اندوه بشر
رنگ پر رنگ پر کلاغ هاست.
خواب ميبينم
آدم از باغ عدن می آيد
و درون دستش
سيب سرخی است که دلگير است
چشمهايم را می گشايم
در هوا می بينم
جمعه ها غمگين است
و به جای باران
خون زتنهائی اين آسمان می بارد.
اشکهايم می بارند
می روم تا لب پنجره سبز خدا
و از آنجا می بينم
که خدا هم
غمگين است....
شب به اندازه تنهائی من دلگير است.
چشمهايم را می بندم
خواب ميبينم
رفته ام تا لب پنجره سبز خدا
و از انجا
با تن نقره ائی فرشته ها
خواب خورشيد و ترانه و صدا می بينم.
خواب ميبينم که دوباره آسمان می بارد.
و دوباره چلچله
غزل ترانه را می خواند.
خواب می بينم
باغچه ها
جذب تماشای گل و خورشيدند.
و کبوتر ازاد است
و قفس بی رنگ است
و دگر ماهی ها
جز به وقت خواب
تنگی تنگ بلوری را نمی بينند.
خواب ميبينم جمعه ها بارانی است
و غروب جمعه
غرق خوش رنگ ترين رنگ خداست
و بزرگترين اندوه بشر
رنگ پر رنگ پر کلاغ هاست.
خواب ميبينم
آدم از باغ عدن می آيد
و درون دستش
سيب سرخی است که دلگير است
چشمهايم را می گشايم
در هوا می بينم
جمعه ها غمگين است
و به جای باران
خون زتنهائی اين آسمان می بارد.
اشکهايم می بارند
می روم تا لب پنجره سبز خدا
و از آنجا می بينم
که خدا هم
غمگين است....


+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۵ ساعت 20:2 توسط zeus
|