پشت دریاها شهریست...!

 

قایقی خواهم ساخت ،

 

خواهم انداخت به آب.

 

دور خواهم شد از این خاک غریب

 

که در آن هیچکسی نیست

 

قهرمانان را بیدار کند

 

 

 

قایق از تور تهی

 

و دل از آرزوی مروارید ،

 

همچنان خواهم راند .

 

نه به آبی ها دل خواهم بست

 

نه به دریا – پریانی که سر از آب بدر می آرند

 

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

 

می فشانند فسوس از سر گیسوهاشان

 

 

 

 

همچنان خواهم راند

 

همچنان خواهم خواند

 

دور باید شد ، دور .

 

مرد آن شهر اساطیر نداشت .

 

زن آن شهرزن به سرشاری یک خوشه انگور نبود

 

 

 

هیچ آیینه تالاری ، سر خوشی ها را تکرار نکرد.

 

چاله آبی حتی ، مشعلی را ننمود.

 

دور باید شد، دور.

 

شب سرودش را خواند ،

 

نوبت پنجره هاست.

 

 

 

همچنان خواهم خواند.

 

 

همچنان خواهم راند.

 

 

 

پشت ها شهری است

 

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

 

 

بام ها جای کبوترهایی است ، که به فواره هوش بشری مینگرند

 

 

دست هر کودک ده ساله شهر ، شاخه معرفتی است .

 

 

مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند

 

 

که به یک شعله ، به یک خواب لطیف.

 

 

خاک ، موسیقی احساس ترا می شنود

 

 

و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد .

 

 

پشت دریاها شهری است

 

 

که در آن وسعت خورشید به اندازه وسعت چشمان سحر خیزان است

 

                                                                            

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند .

 

 پشت دریاها شهری است !

 

قایقی باید ساخت ...!