هرکولس اسم رومی هراکلوس، بزرگترین قهرمان اساطیر یونان و خدای نیروی بی‌حد است. مثل تمام قهرمانان واقعی دیگر، هرکول نیز پسر یکی از خدایان یونان باستان است. پدرش زئوس  خدای اعظم اساطیر یونان و مادرش زنی زمینی الکمین است.
همسر زئوس، هِرا به هرکول حسودی می کرد و از او بدش می آمد. چرا که هرکول یادگار خیانت شوهرش به وی بود. برای همین، وقتی که هنوز هرکول نوزادی شیرخوره بود هرا دو مار بزرگ را سر وقت گهواره اش فرستاد تا کارش را بسازند. غافل از اینکه هرکول ماری له شده توی هر دست، توی گهواره اش مشغول بازی است!


 

 

 

 

 

در ابتدای جوانی، هرکول تیر اندازی ماهر، قهرمان کشتی‌گیری و دارای قدرتی مافوق بشری بود. او دختری زیبا را به همسری گرفت و به زودی صاحب دو فرزند شد.
در همین زمان بود که هرا با آزار و اذیت هرکول، او را به مرز جنون کشاند. تا آن حد که در یکی از حالت‌های آشفتگی روحی‌اش، هرکول همسر و فرزندان خود را نیز به قتل رساند.
وقتی هرکول به خود آمد، برای طلب بخشایش به آپولوـ خدای پیش‌گویی ـ روی آورد. و آپولو، برای پاک شدن روح هرکول از پلیدی، او را مامور کرد تا به مدت دوازده سال به خدمت پسر عمویش اریستوس ، پادشاه تایرنس و مایسن  (که چشم دیدن‌اش را نداشت!) درآید. در واقع حق هرکول بود که پادشاه شود. ولی هرا، زئوس را وادار کرده بود اریستوس را به جای او بر تخت بنشاند. حالا فهمیدید چرا هرکول چشم نداشت پسرعمویش را ببیند!؟

علاوه بر آن آپولو هرکول را مامور انجام دادن چند عمل دشوار- که قرار بود آریستوس آنها را تعیین کند و ما بدان‌ها خوان‌های هرکول می‌گوییم - کرد. و البته این خبر خوش را هم به وی داد که اگر بتواند از پس ماموریتش برآید، جاودانه خواهد شد. و پس از مرگ، به جای به‌سر بردن در جهان زیرین (دنیای مردگان) به مقام خدایان می‌رسد.
(آپولو به هرکول گفته‌بود که باید ده خوان را پشت سر بگذارد (و نه دوازده تا). به زودی خواهید دید که چطور ده خوان هرکول، به دوازده خوان تبدیل شد!)

خوان اول: شیر نیمین

به عنوان نخستین ماموریتش، هرکول می‌بایست شیر نیمین را از بین می‌برد. این ماموریت آنقدرها هم که به نظر می‌رسد آسان نبود. چرا که شیر نیمین فقط یک حیوان وحشی معمولی نبود. بلکه از نژاد موجوداتی ماورا الطبیعی بود و بیشتر به نوعی هیولا می‌مانست تا شیر! و تازه، هیچ تیر و نیزه‌ای بر پوست زمخت‌اش کارگر نبود.
هرکول وقتی دید که حتی تیرهای جادویی‌اش بر تن حیوان اثری ندارند، شیر را تا لانه‌اش تعقیب کرد. لانه‌ی حیوان غاری بود که دو ورودی داشت. هرکول یکی از راه‌های ورودی را با سنگ بزرگی بست و سپس، آرام و آهسته، بدون هیچ اسلحه‌ای از در دیگر به داخل غار شیر خزید و آنقدر با دستان قدرتمندش گردن حیوان بیچاره را فشار داد که دیگر نفس‌اش بالا نیامد!
بعد از آن، هرکول صاحب ردایی از پوست شیر و کلاهخودی از کله‌ی شیر بخت‌برگشته شد که او را از گزند هر تیر و نیزه ای در امان نگه می‌داشت.

 

 

 

 

 

 

 

خوان دوم: هایدرا

اریستوس از آنجایی که به جای هرکول بر تخت نشسته بود، آنقدر از انتقام پسر عموی قدرتمندش می‌ترسید که وقتی دید هرکول با ردایی از پوست شیر بازگشته، رفت و توی یک کوزه‌ی بزرگ قایم شد!(خودمانیم، وقتی آریستوس هرکول را به جنگ شیر نیمین می‌فرستاد امیدوار بود که کار هرکول ساخته شود و دیگر ریختش را آن دور و بر نبیند.) و از توی همان کوزه، دستور ماموریت بعدی هرکول را به او داد. (بعضی جاها آمده‌است که آریستوس حتی از ورود هرکول به داخل شهر هم جلوگیری کرد و از آن پس فرمان‌هایش را توسط جارچی برای او می‌فرستاد.)

 

 

 

 

 

 

هرکول می‌بایست برای دومین ماموریتش هیولایی به اسم هایدرای چند سر را پیدا کند و از بین‌اش ببرد. تمام اسطوره‌نویسان بر این باورند که هایدرا در یکی از مرداب‌های سرزمین لرنا زندگی می کرده و بدنش آنقدر سمی بوده که نفس‌اش هم انسان را می‌کشته. (و البته یادمان باشد که هرکول یک انسان عادی و فانی نبوده.) ولی گویا شمردن سرهای این هیولا خیلی هم آسان نبوده. چون هیچ کجایی نوشته نشده‌است که این هیولای چند سر، دقیقا چند تا سر داشته است! عده‌ای نوشته‌اند تنها هشت یا نه سر داشته و در جای دیگری تعداد سرهای این موجود را تا ده‌هزار نوشته‌اند! به هر حال، تمام راویان سر این یک نکته توافق دارند که همین که یکی از سرهای این هیولا از تنش جدا می‌شد، دو سر دیگر جایش در می‌آمد.
 هرکول با زحمت بسیار جای هیولا را پیدا کرد و با استفاده از تیرهای آتشین‌ او را از آشیانه‌اش بیرون کشید. کاری که احتمالا خیلی زود از انجام‌اش پشیمان شد. چرا که هایدرا به محض دیدن هرکول، سرهایش را به دور بدن او پیچید. به طوری که طفلک هرکول نمی توانست کوچک‌ترین حرکتی بکند! اوضاع وقتی بدتر شد که در این میان خرچنگ غول‌پیکری هم که در همان مرداب زندگی می کرد به کمک هیولا آمد و پاشنه‌ی پای هرکول را نیش زد.
 

 

 

 

 

دیگر هرکول راستی راستی داشت شکست می‌خورد که ناگهان به یاد برادرزاده‌اش یولئوس افتاد. یولئوس که هرکول را با ارابه تا سرزمین لرنا رسانده بود، حالا با ترس و لرز گوشه‌ای ایستاده‌بود و به عموی بدبخت‌اش نگاه می‌کرد و صدایش در نمی‌آمد. بالاخره بعد از اینکه هرکول یک ساعت با داد و هوار از او خواست که آتش روشن کند، یولئوس مشعلی روشن کرد و به هیولا نزدیک شد. در همین حین هرکول- به سبک فیلم های اَکشن!- با حرکتی ناگهانی خودش را از چنگ هیولا رها کرد و شروع کرد به قطع کردن سرهای هایدرا. هر کدام از سرهای هیولا را که قطع می‌کرد یولئوس جایش را می‌سوزاند تا سر دیگری در نیاید. گفته شده‌است که آخرین سر هیولا جاودانه و نامیرا بود. برای همین هرکول پس از اینکه آخرین سر هایدرا را از بدنش جدا کرد، آن را زیر صخره‌ی بزرگی چال کرد که نتواند از جایش جُم بخورد! بدین ترتیب، هرکول این ماموریت را نیز به پایان برد. و تازه، تیرهایش را هم به سم بدن هیولا آغشت.

 

 

 

 

 

 


 

ولی هنگامی که هرکول به نزد پادشاه بازگشت، آریستوس به وی گفت که کشتن هایدرا را به عنوان یکی از خوان‌های او نمی‌پذیرد. چرا که جر زنی کرده و از یولئوس کمک گرفته‌است! (یادتان است که گفتم هرکول قرار بود ده خوان را پشت سر بگذارد؟ با این دبه‌ای که آریستوس درآورد، تا اینجا شد یازده خوان.)

 

ادامه دارد.

برگفته از سایت هفت سنگ (سعی کردم عکساش هم مال خود متن باشه)